
لاله از سوز عطش بنهاده سر بر روی خاک
ابر بی انصاف را بنگر که بر دریا گریست
هر ثانیه که می گذرد ، چیزی از تو را با خود می برد!
زمان غارتگر غریبی ست.
همه چیز را بی اجازه می برد...
و تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند:
حس دوست داشتن تو را


درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن...


الهی ! همه از حیرت بفریادند و من از حیرت شادم ، به یک لبیک درب همه ناکامی
بر خود بگشادم ، دریغا روزگاری که نمی دانستم تا لطف تو دریازم .
** ** ** ** **
بخوان به نام گل سرخ ، در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان ، تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
هزار آینه جاری ست
هزار آینه اینک به هم سرایی قلب تو می تپد با شوق .
زمین تهی ست ز رندان،
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی .
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان :
<< حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی >>
( شفیعی کدکنی )
** ** **
جبران خلیل جبران :
« شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست...هر چه اندوه ، درون شما را بیشتر بکاود ، جای شادی در وجود شما بیشتر می شود... پاره ای از شما می گویید شادی برتر از
اندوه است و پاره ای دگر می گویید نه ، اندوه برتر است . اما من به شما می گویم که
این دو از یکدیگر جدا نیستند . این دو با هم می آیند و هر گاه که شما با یکی از آنها
برسر سفره می نشینید ، به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است...»
* * *
وقتی عقیده عقده خوانده می شود
و نور چراغ در آب مهتاب
تلقی
و متانت زمین
زیر برف یخ می زند
نان از یتیم خانه می دزدیم
و می فهمیم
دزد اشتباه چاپی درد است
* * *

مرا تلنگر یادت بس
تا گیتار غزلی بردارم
و زیر پنجره ی ماه برنیامده تا سحر بنوازم